|
منوی اصلی
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386 هفته سوم اسفند 1385 هفته دوم اسفند 1385 هفته چهارم بهمن 1385 هفته اوّل بهمن 1385 جستجو
پیوندها
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سکوت طوفانی
زیر تیغ |+| نوشته شده توسط .... در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 ساعت 17:5
به جان جوشم که جویای تو باشم خسی بر موج دریای تو باشم تمام آرزو های منی کاش یکی از آرزوهای تو باشم . . . |+| نوشته شده توسط .... در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 ساعت 19:0
گفتگو با خدا
گفتگو با خدا در خواب خدا را دیدم.
پرسید: می خواستی مرا ملاقات نمایی؟
جواب دادم: اگر وقت داشته باشید.
با لبخند فرمود:
زمان من نامتناهی است؛وچه پرسشی در نظر داری؟
پرسیدم:چه خصوصیت آدمی عجیب است؟
خدا فرمود........... دوران کودکی برایشان خستگی آور می
شود. و می خواهند سریع بزرگ شوند. و در انتها برمی گردند به
کودکی. سلامتیشان را در عـوض بدسـت آوردن ثروت از دسـت
می دهند. در نتیجه ثروت رامی ستانند درقبال بدست آوردن
مجدد سلامتی. با تفکر به آینده مشوش می شوند.
و زمان حال را فراموش می کنند.
به طوری که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند.
زندگی می کنند در حالی که هرگز از دنیا نمی روند..................
و در زمان فوت انگاری که هرگز زیست نکرده اند.
دستانم را گرفت........
و پس از مدتی سکوت..............................................................
پرسیدم: یادگیری چه دروس زندگی از فرزندانت می خواهی.
خدا فرمود:
بیاموزند که نمی توانند شخصی را وادار به دوست داشتنشان
نمایند.
و می توانند اجازه دهند دیگران دوستشان بدارند.
خودشان را با دیگران مقایسه نکنند.
و بدانند که ثروتمند همه چیز ندارد.
بلکه نیازمندیش کمتر است.
بدانند در یک لحظه کسانی را که دوست دارند از خود رنجور می
سازند. و سال ها درمان زخم طول می کشد.
بخشش بیاموزند با عمل بخشیدن.
یاد بگیرند که برخی دوستشان می دارند.
ولی نمی دانند که چگونه احساسشان را بیان کنند.
بدانند دو نفر می تونند دو نظر متفاوت به یک شئ واحد داشته
باشند.
همیشه مورد بخشش دیگران قرار گرفتن کافی نیست.
بلکه خوشان را باید ببخشند.
بدانند که من همیشه حضور دارم.
همیشه............................. |+| نوشته شده توسط .... در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 15:38
دوســــتــت دارم
دوست دارم خیلی زیاد ...دوست دارم.. دوست دارم خیلی زیاد ...خیلی زیاد ... اینو واسه تو ساختمش ...امیدوارم خوشت بیاد ...این جمله ی منه ...دوست دارم خیلی زیاد ...فکر کردن اصلا نمی خواد ...دوست دارم خیلی زیاد ...فقط واسه تو ساختمش ... دوست دارم خیلی زیاد ...به چشماتم خیلی میاد ...دفتر شعر من کجاست ؟واسه اون ناز نگات ...می خوام امشب تا سحر ترانه سازی بکنم ... یه ترانه بسازم که جهانی شه .... که همه دنیا بدونن هیچکی مثل تو نمی شه ...با جمله های تکراری دوباره بازی می کنم ...باز خودمو گول می زنم ...قافیه سازی می کنم ... دلم برات تنگ می شه ... قافیه اش از سنگ می شه ..دلم فقط تو رو می خواد .... قافیه اش در نمی یاد ...هیچی تو ذهنم نمی یاد ... هیچی تو ذهنم می یاد ...خسته می شم از هر چی جمله اس که با حرف دله نوشتن ترانه هم خداییش انگار مشکله ...دفترو می ذارم کنار .. چشمامو رو هم می ذارم ...تورو کنارم می بینم ...بی اختیار بهت می گم دوست دارم ..خیلی زیاد ....دوست دارم خیلی زیاد ...این جمله ی منه ...دوست دارم خیلی زیاد...فکر کردن اصلا نمی خواد ...دوست دارم خیلی زیاد ....فقط واسه تو ساختمش ...دوست دارم خیلی زیاد ... به چشماتم خیلی میاد ... این جمله ی منه ... دوست دارم خیلی زیاد شعر باید خودش بیاد ...دوست دارم خیلی زیاد .. قافیه لازم نداره ... دوست دارم خیلی زیاد ...به چشماتم خیلی میاد ... سهراب سپهری /شاملو ..حافظ و سعدی می خونم ...دنبال یک حرف شنگ ...تا صبح بیدار می مونم ...گوشی رو بر می دارمو یه زنگ به مریم می زنم .. یه گوشه تنها می شینم ... گیتارو با غم می زنم ... این جمله ی منه ..دوست دارم خیلی زیاد ...فکر کردن اصلا نمی خواد ... دوست دارم خیلی زیاد ... فقط واسه تو ساختمش.. دوست دارم خیلی زیاد ...به چشماتم خیلی میاد ...این جمله ی منه .. دوست دارم خیلی زیاد ...شعر باید خودش یاد ...دوست دارم خیلی زیاد .. قافیه لازم نداره ... دوست دارم خیلی زیاد ... به چشماتم خیلی میاد ...این جمله ی منه ... دوست دارم خیلی زیاد ..فکر کردن اصلا نمی خواد ..دوست دارم خیلی زیاد ... فقط واسه تو ساختمش ...دوست دارم خیلی زیاد ... به چشماتم خیلی میاد ...این جمله ی نه ...دوست دارم خیلی زیاد ...شعر باید خودش بیاد ... دوست دارم خیلی زیاد ... قافیه لازم نداره دوست دارم خیلی زیاد .. به چشماتم خیلی میاد ... دوست دارم خیلی زیاد
يادم باشد : حرفي نزنم که دلي بلرزد و خطي ننويسم که کسي را آزار دهد ،
يادم باشد : که روز و روزگار خوش است و تنها دل من است که دل نيست ،
يادم باشد : جواب کينه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگي را با کمتر از صداقت ندهم
يادم باشد : بايد در برابر فرياد ها سکوت کنم و براي سياهي ها نور بپاشم ،
يادم باشد : از چشمه ، درس خروش بگيرم و از آسمان ، درس پاک زيستن،
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست، بايد با او هم لطيف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند ،
يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام نه براي تکرار اشتباهات گذشته !
يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني که به سوي قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم ...
يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي که از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد !
يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر کسي فقط به دست خودش باز مي شود
يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم ...
و يادمان باشد هيچگاه از راستي نترسيم !
|+| نوشته شده توسط .... در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 ساعت 11:22
آرزوی نویسنده
آرزوی نویسنده
مثـل یه روز عـادی صـبح چشـماشو باز کرد. از خواب بیدار شد.
ولی هیچ چیز یادش نبود. حتی خودشم نمی شـناخـت. مـی
دونـسـت یه اتفـاقـی افتاده ولی نمی دونست چه اتفـاقی.
بعد از یه مـدت همه چیـز یـادش اومـد. اشـک تو چشـماش
حلقه زد و فقط گریه می کرد و گریه می کرد. یادش اومد که
داشـت از یک صخـره با طنـاب بالا می رفـت.صخره خیلی بلند
بود.خیلی. اون پایین چـهـره ی خـودشو دید ولی نشناخت چون
خیلی زشت بود. همیـن طـور داشت بالا می رفت که صدایی
شنید. شاید؛یعنی بدون شک زیباترین صدایی بود که تو عمرش
شنید.
که گفت: می خوای واقعاً بری بالا.
اونم جواب داد: آره کمکم می کنی؟
جبرئیل گفت:مواظـب باش بایـد طنابُ محکم بگیری. به اون
کمک کرد که راحت تر بره بالا.
هرچی بالاتر می رفتن چهرش زیباتر می شد.
آره اون به آرزوش رسـید.همـیشه از خـدا می خواست که شبی
بخوابه و صبح که بیدار می شه یه آدمه دیگه ای بشه.
آخر خــدا لطفشو به اون عنایت کرد
|+| نوشته شده توسط .... در چهارشنبه نهم اسفند 1385 ساعت 17:59
ساده بگویم نگاه زاده ی علاقه است . وقتی دو چشم روشن عشق به تو خیره میشود و آنگاه تو دیگر از آن خود نیستی . ... زمان می گذرد .زمانه هم . کودک می شوی . جوان هستی و جوانی نمی کنی .میگذری .....پیر می شوی . می مانی باز هم مثل همیشه در پی گمشده ای هستی که با تو هست و نیست......... باز در پی آن علاقه ی پنهان . آن گاه همیشه تازه هستی ......باز آن دو چشم روشن عشق را در غبار بی امان زمان جستجو می کنی.غافل از اینکه او دیگر تکه ای از تو شده. سایه ای خوش بر دل تو ......گوشه گوشه ی این دل خراب سرشار از عطر نگاه توست......عزیز دل!!!!!! |+| نوشته شده توسط .... در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 ساعت 15:57
شاید روزی دگر...
سخت بی تاب و درد ناک..... ثانیه ها به سختی قرنی می گذرد.... چشمانم هنوز رد نگاه تورا که .... در پی اعماق وجودم رهیده بودی ... جستجو می کرد... دستان سرد و یخ زده من .... در جستجوی دستان تو.... دیدارت را برایم عقده کرده است.... و می دانم که در اخر قصه... میان ابرها...صدای گرم تو ... و مرغان دریایی در اوج.... اخر به هم میرسیم....به زودی زود.... خونی از جنس فرهاد .... در رگهایم تو را فریاد می زند.... من به تو میرسم....به زودی زود... |+| نوشته شده توسط .... در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 ساعت 15:52
گلم
اینا حرفای دل یه جوونه که دقیقا چهار پنج روزیه بعد از اون
خوابی که دیده داره دلشو اذیــت می کـنه. شـاید به خاطر اون
کارایی که کرده ولی بدون که حتی شبا خوابـم نـداره. نـه فقـط به
خاطر کاری که در حق تو کرده،به خاطر کارایی کـه بـه همـه
کـرده حـتـی یه مـورچـه.ولـی حـالا وجـدانـش خیـلی درد
گرقته؛الانم تو این مدت داره پیش همه خودشو رسوا می کنه.پیش
هــر کسـی که فکر می کنه بهش مدیونه.تو هم یکی از اونایی که
بهش مدیونه.
خوب...... دیگه تا اینجا اومده حالا باید حرفشو بگه.
می دونـی چـرا یه مـدته بهـت میـگه که پـاک و صـادقی؟ چـون به
این نتیجه رسیده.
می دونی چرا یه مدته نمی تونه پیشت سرشو بلند کنه؟ چون.............
به ظاهر شاد و خندونش نگاه نکن. الان درونش پر از تازگی .
عشق به خدا به اون فرشته های مهربونش که بهش جرئت میـدن
حسـابشـو با همـه صـاف کنه. شاید به دلش افتاده که رفـتـنیـه.
این جـوون در دوران خـواب بـردگـیش یــکی از اون عزیزترین
گلاشونیمی از زندگیشو ناراحت کرده. حتی الانم گقتنش
سخته..........
ببین! آخر خودشو پیش توهم رسوا کرد.
حالا.......................(خدایا منو ببخش که گلمو ناراحت کردم )
حالا ازت می خواد که به خاطر اون بزرگی و مهربونی
و............. که بهش پی برده اونو ببخشی.
حالا به این نتیجه رسیدم که:
گناه نکردن خیلی راحت تر از توبه کردنه(حضرت علی ع )
الان که اینارو نوشتم چشام پر از اشکه. ولی یه خورده وجدانم آروم
گرفته.
الان هر مجازاتی برام در نظر بگیری حاظرم زیر بارش برم . تا
منو ببخشی. اینم بدون که هنوزم دوست دارم، بیشتر از سابق. فقط اگه منو بخشیدی؛بگو چرا؟ آخه چرا منو بخشیدی؟ چرا؟ |+| نوشته شده توسط .... در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 ساعت 15:38
قلب
قلب
روزی از او پرسید؛چقدر دوستم داری؟ پسرک جواب داد
بیشتراز جونم. تو در قلب منی. از قضا دخترک به دلیل
بیماری قلبی در بیمارستان بستری شد.چیزی از عمرش
باقی نمانده بود. روزهای آخر عمرش به سرعت سپری می
شد؛ از پسرک هیچ خبری نبود.دخترک روی تخت
بیمارستان بغض کرده بود و با خود می گفت:این بود اون
حرف هایی که می زدی؟حداقل برای آخرین خدافظی
میومدی دیدنم.دخترک دیگر چیزی نفهمید؛تا اینکه آرام
چشمانش را باز کرد بالای سر خود پزشک را دید که به او
گفت:نگران نباشید؛عـمل شما با موفقیت انجام شد.این نامه
برای شماست. نامه را باز کرد؛هیچ نام و نشانی
نداشت.
((سلام عزیزم .الان حس می کنم تو قلبمی. از دست من
دلخور نباش؛ اینکه نیومدم ملاقاتت می دونستم که با این
کارم موافقت نمی کنی. امیدوارم عـملت با موفقیت انجام
بشه. برای همیشه تو قلبمی))
دخترک گریه می کرد و گریه می کرد؛ که چرا حرف های
او را باور نکرد......................................................
|+| نوشته شده توسط .... در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 ساعت 15:34
|