|
منوی اصلی
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386 هفته سوم اسفند 1385 هفته دوم اسفند 1385 هفته چهارم بهمن 1385 هفته اوّل بهمن 1385 جستجو
پیوندها
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سکوت طوفانی
گلم
اینا حرفای دل یه جوونه که دقیقا چهار پنج روزیه بعد از اون
خوابی که دیده داره دلشو اذیــت می کـنه. شـاید به خاطر اون
کارایی که کرده ولی بدون که حتی شبا خوابـم نـداره. نـه فقـط به
خاطر کاری که در حق تو کرده،به خاطر کارایی کـه بـه همـه
کـرده حـتـی یه مـورچـه.ولـی حـالا وجـدانـش خیـلی درد
گرقته؛الانم تو این مدت داره پیش همه خودشو رسوا می کنه.پیش
هــر کسـی که فکر می کنه بهش مدیونه.تو هم یکی از اونایی که
بهش مدیونه.
خوب...... دیگه تا اینجا اومده حالا باید حرفشو بگه.
می دونـی چـرا یه مـدته بهـت میـگه که پـاک و صـادقی؟ چـون به
این نتیجه رسیده.
می دونی چرا یه مدته نمی تونه پیشت سرشو بلند کنه؟ چون.............
به ظاهر شاد و خندونش نگاه نکن. الان درونش پر از تازگی .
عشق به خدا به اون فرشته های مهربونش که بهش جرئت میـدن
حسـابشـو با همـه صـاف کنه. شاید به دلش افتاده که رفـتـنیـه.
این جـوون در دوران خـواب بـردگـیش یــکی از اون عزیزترین
گلاشونیمی از زندگیشو ناراحت کرده. حتی الانم گقتنش
سخته..........
ببین! آخر خودشو پیش توهم رسوا کرد.
حالا.......................(خدایا منو ببخش که گلمو ناراحت کردم )
حالا ازت می خواد که به خاطر اون بزرگی و مهربونی
و............. که بهش پی برده اونو ببخشی.
حالا به این نتیجه رسیدم که:
گناه نکردن خیلی راحت تر از توبه کردنه(حضرت علی ع )
الان که اینارو نوشتم چشام پر از اشکه. ولی یه خورده وجدانم آروم
گرفته.
الان هر مجازاتی برام در نظر بگیری حاظرم زیر بارش برم . تا
منو ببخشی. اینم بدون که هنوزم دوست دارم، بیشتر از سابق. فقط اگه منو بخشیدی؛بگو چرا؟ آخه چرا منو بخشیدی؟ چرا؟ |+| نوشته شده توسط .... در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 ساعت 15:38
قلب
قلب
روزی از او پرسید؛چقدر دوستم داری؟ پسرک جواب داد
بیشتراز جونم. تو در قلب منی. از قضا دخترک به دلیل
بیماری قلبی در بیمارستان بستری شد.چیزی از عمرش
باقی نمانده بود. روزهای آخر عمرش به سرعت سپری می
شد؛ از پسرک هیچ خبری نبود.دخترک روی تخت
بیمارستان بغض کرده بود و با خود می گفت:این بود اون
حرف هایی که می زدی؟حداقل برای آخرین خدافظی
میومدی دیدنم.دخترک دیگر چیزی نفهمید؛تا اینکه آرام
چشمانش را باز کرد بالای سر خود پزشک را دید که به او
گفت:نگران نباشید؛عـمل شما با موفقیت انجام شد.این نامه
برای شماست. نامه را باز کرد؛هیچ نام و نشانی
نداشت.
((سلام عزیزم .الان حس می کنم تو قلبمی. از دست من
دلخور نباش؛ اینکه نیومدم ملاقاتت می دونستم که با این
کارم موافقت نمی کنی. امیدوارم عـملت با موفقیت انجام
بشه. برای همیشه تو قلبمی))
دخترک گریه می کرد و گریه می کرد؛ که چرا حرف های
او را باور نکرد......................................................
|+| نوشته شده توسط .... در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 ساعت 15:34
|