تبليغاتX
> سکوت طوفانی
سکوت طوفانی
آرزوی نویسنده
رفتي 

 

                آرزوی نویسنده

 

مثـل یه روز عـادی صـبح چشـماشو باز کرد.  از خواب بیدار شد.

 

ولی هیچ چیز یادش نبود. حتی خودشم نمی شـناخـت. مـی

 

دونـسـت یه اتفـاقـی افتاده ولی نمی دونست چه اتفـاقی.

 

بعد از یه مـدت همه چیـز یـادش اومـد. اشـک تو چشـماش

 

حلقه زد و فقط گریه می کرد و گریه می کرد. یادش اومد که

 

داشـت از یک صخـره با طنـاب بالا می رفـت.صخره خیلی بلند

 

بود.خیلی. اون پایین چـهـره ی خـودشو دید ولی نشناخت چون

 

خیلی زشت بود. همیـن طـور داشت بالا می رفت که صدایی

 

شنید. شاید؛یعنی بدون شک زیباترین صدایی بود که تو عمرش

 

شنید.

 

که گفت: می خوای واقعاً بری بالا.

 

اونم جواب داد: آره کمکم می کنی؟

 

جبرئیل گفت:مواظـب باش بایـد طنابُ محکم بگیری. به اون

 

کمک کرد که راحت تر بره بالا.

 

هرچی بالاتر می رفتن چهرش زیباتر می شد.

 

آره اون به آرزوش رسـید.همـیشه از خـدا می خواست که شبی

 

بخوابه و صبح که بیدار می شه یه آدمه دیگه ای بشه.

 

آخر خــدا لطفشو به اون عنایت کرد

 

|+| نوشته شده توسط .... در چهارشنبه نهم اسفند 1385 ساعت 17:59 |