تبليغاتX
> سکوت طوفانی
سکوت طوفانی
شاید روزی دگر...

سخت بی تاب و درد ناک.....

ثانیه ها به سختی قرنی می گذرد....

چشمانم هنوز رد نگاه تورا که ....

در پی اعماق وجودم رهیده بودی ...

جستجو می کرد...

دستان سرد و یخ زده من ....

در جستجوی دستان تو....

دیدارت را برایم عقده کرده است....

و می دانم که در اخر قصه...

میان ابرها...صدای گرم تو ...

و مرغان دریایی در اوج....

اخر به هم میرسیم....به زودی زود....

خونی از جنس فرهاد ....

در رگهایم تو را فریاد می زند....

من به تو میرسم....به زودی زود...
|+| نوشته شده توسط .... در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 ساعت 15:52 |