|
منوی اصلی
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386 هفته سوم اسفند 1385 هفته دوم اسفند 1385 هفته چهارم بهمن 1385 هفته اوّل بهمن 1385 جستجو
پیوندها
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سکوت طوفانی
آرزوی نویسنده
آرزوی نویسنده
مثـل یه روز عـادی صـبح چشـماشو باز کرد. از خواب بیدار شد.
ولی هیچ چیز یادش نبود. حتی خودشم نمی شـناخـت. مـی
دونـسـت یه اتفـاقـی افتاده ولی نمی دونست چه اتفـاقی.
بعد از یه مـدت همه چیـز یـادش اومـد. اشـک تو چشـماش
حلقه زد و فقط گریه می کرد و گریه می کرد. یادش اومد که
داشـت از یک صخـره با طنـاب بالا می رفـت.صخره خیلی بلند
بود.خیلی. اون پایین چـهـره ی خـودشو دید ولی نشناخت چون
خیلی زشت بود. همیـن طـور داشت بالا می رفت که صدایی
شنید. شاید؛یعنی بدون شک زیباترین صدایی بود که تو عمرش
شنید.
که گفت: می خوای واقعاً بری بالا.
اونم جواب داد: آره کمکم می کنی؟
جبرئیل گفت:مواظـب باش بایـد طنابُ محکم بگیری. به اون
کمک کرد که راحت تر بره بالا.
هرچی بالاتر می رفتن چهرش زیباتر می شد.
آره اون به آرزوش رسـید.همـیشه از خـدا می خواست که شبی
بخوابه و صبح که بیدار می شه یه آدمه دیگه ای بشه.
آخر خــدا لطفشو به اون عنایت کرد
|+| نوشته شده توسط .... در چهارشنبه نهم اسفند 1385 ساعت 17:59
|